دلرنگ

وبسایت جامع تفریحی،آموزشی،خبری،هنری



داستان‌های کوتاه و آموزنده, شعر و داستان
61بازدید

دی ۱۰, ۱۳۹۳

داستان کوتاه و آموزنده ی میدان نبرد و سکه

4er43

در جریان یک نبرد بزرگ،فرمانده تصمیم به حمله به نیروی بزرگی از دشمن را داشت. فرمانده از پیروزی نیروهایش مطمئن بود ولی سربازان دودل بودند…
(برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید)

– فرمانده سربازان را گرد هم آورد،سکه ای را از جیبش بیرون آورد،روی به آنها کردن و گفت: سکه را بالا می‌اندازم،اگر رو بیاید پیروز میشویم و اگر پشت بیاید شکست میخوریم. سپس سکه را به بالا پرتاب کرد. همه ی سربازان با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید.سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق‌العاده‌ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
پس از پایان نبرد معاون فرمانده نزد فرمانده آمد و از او پرسید: قربان شما واقعاً میخواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟ فرمانده با خونسردی گفت: بله! سپس آن سکه را به او نشان داد؛ هر دو طرف سکه رو بود!

داستان میدان نبرد و سکه



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به کانال

عضویت در کانال تلگرام