دلرنگ

وبسایت جامع تفریحی،آموزشی،خبری،هنری



داستان‌های کوتاه و آموزنده, شعر و داستان
84بازدید

دی ۶, ۱۳۹۳

داستان کوتاه پیرمرد باهوش و حل مشکل سر و صدای کودکان

550

یک پیرمرد بازنشسته،خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا اینکه … ادامه ی داستان را در “ادامه  مطلب” پیگیری کنید

_مدرسه ها باز شد. در اولین روز تعطیلی مدرسه،پس از تعطیلی کلاس ها،سه پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند باهم حرف میزدند،هرچیزی که در خیابان افتاده بود را شوت میکردند و سر و صدای عجیبی به راه می‌انداختند. این کار هرروز تکرار میشد و آسایش پیرمرد به کُل مختل شده بود. این شد که تصمیم گرفت کاری کند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت:
بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از اینکه میبینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را میکردم.حالا میخواهم لطفی در حق من کنید. من روزی هزار تومان به هرکدام از شما میدهم بیایید اینجا و همین کارها را بکنید.
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.تا آنکه چند روز بعد پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت:
ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمیتوانم روزی صد تومان بیشتر به شما بدهم.از نظر شما اشکالی ندارد؟
بچه ها گفتند: صد تومان؟! تگر فکر میکنی ما برای روزی صد تومان حاضریم این همه بطری های نوشابه و چیزهای دیگه را شوت کنیم؟ کور خوانده ای! ما نیستیم.
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.
———————————————–
داستان پیرمرد باهوش و حل مشکل سر و صدای کودکان



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به کانال

عضویت در کانال تلگرام